گام اصلی: Gm
تغییر گامGm
به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی
در این بیغوله رد پایی از یاران نمیابی
چراغ..... شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمیابی
در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی همزبانی کرده ام
بعدازاین برچرخ بازیگرامیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشایدنویدم نیست نی
هدیه ازایام جزموی سپیدم نیست نیست
من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم
من که بااین برگریزان روزوشب سرکرده ام
صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام
دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم
پشت سرپلهاشکسته پیش رو نقش سرابی
هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی
مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده
میروم دلمردگی ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم
در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده ام
بس ملامتها که ازین نامردمان بشنیده ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم
من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام
زین سبب گردی زخاکستربه خودپاشیده ام
گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم
گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم