گام اصلی: Em
تغییر گامEm
بی تو هیچ پنجره ای بر دل من باز نشد
من به سرزمین دلتنگی تو تبعیدم
آتشم میزند هر شب خیالت با من
عشق یعنی همین سوختن و تنها ماندن
بی گمان غرق هوایت میشم
باز از تو تمامم جاریست
هیچ زخمی در تنم جا نماند
جز عشقت جز عشقت که یه زخم کاریست
من دچارم به تو و معجزه چشمانت
به همان خاطره ی لمس تب دستانت
به همین شعری که از چشم تو من آموختم
آه در بـــازی عـــــشق مـــــثل شمعی سوختم
من دچارم به تو و معجزه چشمانت
به همان خاطره ی لمس تب دستانت
به همین شعری که از چشم تو من آموختم
آه در بـــازی عـــــشق مـــــثل شمعی سوختم
در و دیـــــوار جهان پر شده از تصویرت
خواب و بیداری من چیست بگو تعبیرت
من که آزادم و از فکر جهان بیزارم
ترس دارم بشود فکر کسی درگیرت
من دچارم به تو و معجزه چشمانت
به همان خاطره ی لمس تب دستانت
به همین شعری که از چشم تو من آموختم
آه در بـــازی عـــــشق مـــــثل شمعی سوختم
من دچارم به تو و معجزه چشمانت
به همان خاطره ی لمس تب دستانت
به همین شعری که از چشم تو من آموختم
آه در بـــازی عـــــشق مـــــثل شمعی سوختم