گام اصلی: Em
تغییر گامEm
كبريت ميكشي گم ميشه صورتت تو ازدحام دود
شايد بدون عشق هر روز جاي تو اين كافه ها نبود
سيگار بهمن و خاموش و روشن و
دوريت از من و اين قهوه هاي سرد
افتاده از سرم حال و هواي تو
تو كافه هاي شهر دنبال من نگرد
فردا بدون من گرم بگو مگو
لبخند يك نفر از ميز روبرو
پر ميكنه تو رو دسپاچه مي شي و
كبريت ميكشي سيگار پشت و رو
سيگار بهمن و خاموش و روشن و
دوريت از من و اين قهوه هاي سرد
افتاده از سرم حال و هواي تو
تو كافه هاي شهر دنبال من نگرد
هر عصر كافه از فرط نبود من
مي بافه چيزيُ از تار و پود من
تو ذهن عاشق اش تا منزوي نشه
مي چينه ميزشُ وقت ورود من
سيگار بهمن و خاموش و روشن و
دوريت از من و اين قهوه هاي سرد
افتاده از سرم حال و هواي تو
تو كافه هاي شهر دنبال من نگرد
دنبال من نگرد