گام اصلی: Ebm
تغییر گامEbm
خواب دیدم از تو دور شدم
وای که عجب خواب بدی
گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی
هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید
یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید
صبح که رسید بیدار شدم دیدم یه نامست روی در
نوشته بودی که سلام مدتی و میرم سفر
بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته
بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته
گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا
دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت چشام به کوچه خیره بود
من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود
روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها
شبا یه گوشه از اتاق گریه و اه بیصدا
مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت
گفتن این قصه ی تلخ ارزش خوندن و که داشت